پایان
پایان وبلاگ
ممنون که این چهار سال رو کنار من بودید.
با آرزوی بهترین ها
29 بهمن 1402
راه های ارتباطی من توی بخش بیوگرافی هست اگه پیامی برام داشتید اینجا برام بنویسید.
rooydadartist@gmail.com
پایان وبلاگ
ممنون که این چهار سال رو کنار من بودید.
با آرزوی بهترین ها
29 بهمن 1402
راه های ارتباطی من توی بخش بیوگرافی هست اگه پیامی برام داشتید اینجا برام بنویسید.
rooydadartist@gmail.com
تأکید بیش از حد به فردیت و فرد گرایی ایده ای کاذب از دل عرفان های شرقی و بعضی مکاتب روانشناسی هست، واقعیت اینه که رقابت ، غریزه بقا و غریزه جنسی که اساس زندگی بر اون استوار هست در روابط اجتماعی و جامعه پدیدار میشه، بدون اینا فردیت به هیچ درد شما نمیخوره، این ایده که ما،تافته جدا بافته ای هستیم از جامعه سمی ترین ایده روشنفکری کاذب هست، زندگی بدون رقابت اون هم در تمامی سطوح جامعه بی معناست،فردیت مهمه اما نه در حدی که شخص خودش رو از جامعه با ژست های روشنفکری جدا بپنداره
جریان روشنفکری کاذب که معمولاً بین هنرمندا و اهالی فلسفه در ایران شکل گرفته اینه، ویژگی بارز نود درصد افرادی که دانشجوی دانشگاه هنر، فلسفه یا خودشون رو روشنفکر میدونند :
1_ نگاه از بالا به پایین به جامعه و افراد اون
2_ خودشیفتگی محض
3_ سرکوب غریزه جنسی در قالب والایش
آیا ما چیزی جز دروغ ها و نقاب هامون هستیم؟
فیلم پرسونا محصول ۱۹۶۶
یکی از بهترین ساخته های اینگمار برگمان کارگردان شهیر سوئدی
"پرسونا" کلمه ای یونانی است که یونگ بر روی یکی از چهار کهن الگوی اصلی خودش قرار داد :
یونگ معتقد بود که "پرسونا" در واقع هویت و نقاب اجتماعی ای هست که برای خودمون میسازیم، نوعی ماسک دست ساز که ما برای تأیید شدن و تأثیر گذاری و پنهان کردن ماهیت حقیقی خودمون از اون استفاده میکنیم، درست مثل رول های یک بازیگر، نقاب هایی که در موقعیت هایی خاص بر چهره میزنیم تا ضعف ها و هویت اصلی مون رو پنهان کنیم.
این نقاب های ما که با هدف همانند سازی و سازگاری با تعاریف و معیار های جامعه شکل میگیره پس از مدتی با وجه درونی ما هم همانند سازی میکنه و هویت و چیستی خودمون رو در گرو اون نقاب ها میبینیم.
یونگ معتقد بود که پرسونا داشتن به بخشی از رشد شخصیتی ما کمک میکنه و ما اجتناب ناپذیر از انتخاب اون هستیم چرا که دائم با بحران هویت و معنا در زندگی رو به رو خواهیم شد، و پرسش هایی مثل اینکه آیا زندگی معنایی داره، آیا من کسی جز تجارب و احساسات و نقش هایم هستم باعث میشه نقاب هایی رو برای خودمون بتراشیم.
اما اونجایی خطرناک میشه که شخص خودش رو با پرسونا ها و نقش هایی که بازی میکنه یکی بگیره و وانمود کنه که اون نقش ها هویت اصلی اون هست.
: "زمانه ای که سعی میکنیم برای ساختن شخصیت خودمان اتکای زیادی روی نقش اجتماعی مان داشته باشیم با جهان بیرون مصالحه وحشتناکی میکنیم، خود-قربانی کردنی اصیل که مستقیماً موجب می شود ایگو خودش را با پرسونا شناسایی کند، بنابراین در واقع کسانی وجود دارند که معتقدند همانی هستند که وانمود میکنند."
یونگ معتقد بود پرسونایی که داریم هرگز نباید ما رو تعریف کنه بلکه باید صرفاً نقشی باشه که مواقع مناسب بازی میکنیم. چونکه وقتی که باور کنیم ما نقاب هامون هستیم تمام ویژگی های خوب شخصیتی مون رو قربانی پرسونای ساخته شده ای میکنیم که تابع مد و جریان های غالب هست.
"خویشتن راستین ما در خفا دست از کار میکشد و جای خودش را به بازشناسی اجتماعی میدهد."
الیزابت که یک بازیگر تئاتر هست یک روز پس از سال ها بازی و دریافت توجه و حس لذت حاصل از شهرت به یکباره روی صحنه می ایسته و تصمیم میگیره سکوت کنه
الیزابت راه رهایی از این خود های پوشالی که صرفاً در جهت تأیید و مقبولیت دیگران ساخته شده رو سکوت و انزوایی خود خواسته میدونه، رویکردی شبیه تفکر ذن بودیسم(عمل از طریق بی عملی، ساکت شدن و پایان دادن به تمام وراجی های ذهن و ارزش های اجتماعی)
تأکید بر بودن و بودش "دازین" هایدگر
و آلما که پرستار الیزابت هست هم بین پرسونا های خودش سردرگم شده، رول هایی که با اعتراف کردن پیش الیزابت سعی میکنه اون ها رو از چهره در بیاره، پرسونای یک زن اخلاق مدار و شریف و مادری فداکار آلما رو احاطه کرده
تا جایی که با اعتراف کردن به روابط نامشروع، سقط جنین، سکس های صرفاً از سر لذت، سعی داره از عذاب وجدان حاکم بر روانش کم کنه ، همون راهکاری که در کلیسا ها و مذاهب پیش پای ما میزارن یعنی اعتراف کردن، کشیدن رنج سرزنش گری های وجدان و تنبیه خود و دوری کردن از لذت های غریزی، یا دقیقاً نوعی اعتراف از جنس روانکاو و درمانگر
آلما یه جا از فیلم میگه که این "من" های متضاد درون من دیگه تحمل پذیر نیست و خسته شدم از اینکه چند نفر دارن درون من باهم زندگی میکنند، از اینکه بخوام همزمان یک مادر شریف و نجیب باشم یا یک زن که برای لذت های طبیعی و غریزی خودم باید عشق بازی و خوش گذرانی کنم.
داستان مشابه از خودمون که در چرخه ای از این پرسونا ها گرفتار هستیم، پرسونای پدر و مادر خوب، پسر و دختر عاشق، دوست با وفا، یا پرسونایی که بوسیله شغل خودمون رو در اون محدود میکنیم مثلاً من یک برنامه نویسم، من یک مهندسم، من موزیسینم، من یک راننده ام و...
نوعی دوست عمیق از جنس شیفتگی و عاطفه بین آلما و الیزابت شکل میگیره در فیلم که شاید کارگردان قصد داره به ما بفهمونه که این دو کاراکتر در واقع هر دو نماینده بخش های مکمل و جداناپذیر روان ما هستند.
و در وجهی دیگه بوسیله علاقه ای که آلما به الیزابت داره سعی میکنه به ما قدرت رسانه و سینما رو نشون بده اینکه چطور سینما و رسانه کارکتر هایی رو برای ما الگو و اسطوره میکنه و سعی میکنیم مثل اونا بشیم در حالی که اون کارکتر ها خودشون از بحران بی هویتی رنج میبرند، برای همین آلما ابتدای فیلم به الیزابت میگه من دوست داشتم همیشه به جای تو بودم.
اروین یالوم میگه : ما انسان هایی تشنه معنا هستیم که به جهانی پرتاب شده ایم که به ما معنایی ارائه نمیدهد.
شاید به قول آلبرکامو تنها مسئله فلسفی واقعی خودکشی باشه چون هیچ معنای دیگری وجود نداره و همه چیز صرفاً یک قرار داد و نقش هست که بر چهره میزنیم.
یا برعکس مثل ویکتور فرانکل و یونگ معتقد باشیم که معنایی وجود داره ، معنایی که با توجه به فردیت هر شخص منحصر به فرد و رسالت اون رو تعیین میکنه، خویشتن و هویتی حقیقی در پس تمام این نقش ها
در آخر الیزابت فقط یک جا از فیلم شروع میکنه به صحبت کردن اون هم فقط یک کلمه ، جایی که بقای خودش رو در خطر میبینه و برگمان به نوعی اشاره میکنه که در نهایت زنده بودن من بر همه چیز اولویت داره، و شاید دلیل اینکه ما بدون نقاب هامون نمیتونیم زندگی کنیم ترس از بقا باشه
و در نهایت شاید "امر وجودی من مهم تر از معنایی هست که دنبالش میگردم"
آرمین ابریشمی