جستار هایی من باب هنر و هنرمند

نوازنده ماندن شنیع ترین خواستی است که یک موزیسین میتواند داشته باشد.

این در حالی است که امر والای نوازندگی مهم ترین و اولین راه برای رو به رویی صرف و مستقیم با خود موسیقی است اما نوازنده ماندن پست ترین آن است.

در حقیقت نوازنده ماندن هیچ ارتباطی با خلق هنری ندارد او فقط انتخاب کرده است که یک کارگر باقی بماند و توسط آهنگساز و تنظیم کننده مورد بهره کشی قرار بگیرد.

زیرا او از ابتدا پذیرفته من یک ابزار هستم نه چیزی بیش ، عمل مکانیکی او که خوانش و نواختن نت ها دقیقاً به همان شکلی است که آهنگساز تعیین نموده است اولین توهین بزرگ به مقام هنر ، خلاقیت و خود است.

نوازنده یک قطعه اولین طرفدار جدی خالق آن اثر است، چه بهتر می‌بود که او در مرحله مخاطب و طرفدار باقی نمی ماند ، زیرا صرف اجرای نت ها و دستورالعمل های یک آهنگساز دقیقاً به همان شیوه ای که نگارش شده است علاوه بر اینکه خودمان را از فرآیند شگرف خلاقه محروم کرده ایم هرگز به طور دقیق به تفکر آهنگساز هنگام خلق آن اثر نیز پی نخواهیم برد زیرا این امر نیازمند تحلیل و آنالیز فرمیک قطعه می باشد نه صرفاً نواختن ماشینی نت به نت آن.

حتی پس از آنالیز فرمیک یک قطعه باید در نظر داشت که آهنگساز ایده ها و ذهنیات اولیه خود را یک بار قبل از دریافت و شنیده شدن توسط مخاطب از فیلتر ناخودآگاه عبور داده است. بنابراین به طور دقیق هیچ راهی برای ما باقی نمی ماند که بفهمم در آن لحظه آهنگساز چرا و چگونه به این نقطه نظر رسیده است و ما عموما سعی میکنیم با آنالیز فرمیک قطعات حدث بزنیم که در ذهن آهنگساز چه گذشته است، سپس آن تکنیک ها را آموزش میبینم و فرا میگیریم که در چه زمان و مکانی از آن ها بهره بگیریم اما غافل از اینکه این زمان و مکان مناسب به طور قابل پیش‌بینی همیشه در دسترس قرار نمیگیرد و اگر آهنگساز تلاش کند آن ها را به یک فرمول همیشه ثابت تثبیت کند با نمود هایی بیش از حد حاصل تلاش و غیر طبیعی رو به رو خواهیم شد، عامل اصلی این موضوع آن است که استفاده آگاهانه از تکنیک های فرمیک همیشه نمی‌تواند حس غیرقابل پیش بینی ، تنوع و غیر یکنواختی را برای شنونده شکل دهد زیرا ناخودآگاه آهنگساز پیشاپیش خود نیز غافل گیر نشده است او فقط سعی میکند ادای غافلگیری را برای شنونده بازی کند.

بهتر است که نوازنده وقت خود را بیش از حد به تکرار آثار هنری دیگران نپردازد و خود عمل نوازندگی را ارج نهد و از آن برای درک و دریافت و خلق نمودن موسیقی خود بهره ببرد نه صرفاً تکرار و رونوشت قطعه ای دیگر را بازنمایی کند مگر اینکه با مفهومی به نام "نوازنده آهنگساز" رو به رو باشیم، که در این صورت شاهد این خواهیم بود که قطعه پیش روی خود را به شیوه خود شخصی سازی می کند و چیزی بیشتر از پیش به آن می افزاید.

برخلاف نوازنده صرف که در خدمت به آهنگساز همه چیز را مکانیکی و اتوماتیک بدون کم و کاست اجرا میکند، نوازنده بداهه پرداز یا همان نوازنده آهنگساز بالاترین مقام هنری را در موسیقی دارا است و باید او را ارج بسیار نهاد زیرا ذهنیت نوازنده آهنگساز ذهنیت فرار، پویا، غیر تثبیت شده و غیر خطی است ، که هر لحظه چیزی را به چیزی دیگر تبدیل میکند.

شایسته است که در این نقد این نکته نیز بیان شود که نوازندگی به شیوه نخست یعنی همراه بودن با اجرای تمام و کمال نت های آهنگساز هرچند که ارزش هنری و خلاقه ندارد اما به دلیل همراه بودن با توجه و تمرکز فراوان بیش از هر شاخه دیگری از فعالیت های هنری به استمرار ،تکرار و زحمت و رنج فراوان، دسپلین و همچنین نظمی خود انگیخته همراه است که نمود آن بهره وری از شخصیتی تسلیم ناپذیر است و صبور خواهد بود.

این دسپلین و شخصیتی مایل به نظم باعث میشود هنرمند اول به راحتی بتواند در یک ارکستر سمفونیک بزرگ در کنار دیگر نوازندگان خود را هماهنگ کند اما هنرمند آهنگساز به دلیل متعهد نبودن به حفظ تمام و کمال اثر و گاهی تنبلی حاصل از مایل نبودن به تحمل و رنج نظم این امتیاز را از دست میدهد.

رویداد ۱۸ اردیبهشت 1402

جستار هایی من باب هنر و هنرمند

دیالکتیک ناخوداگاه و خوداگاه در هنر و هنرمند 2

"دیالکتیک ناخوداگاه و خوداگاه در هنر و هنرمند ، قسمت دوم"

در شکل گیری ناخودآگاه هنری ، شخص، که هنوز به هنرمند بدل نشده است الزاماً باید از چهار مرحله گذر کند :

🔹مرحله نخست : موضوعیت

در این مرحله همه چیز در حد ابژه باقی می ماند همه چیز صرفاً یک چیز است. این مرحله اگر به اندازه کافی با شور و اشتیاق انگیزه بیرونی و درونی مخلوط شود این امکان را فراهم میکند که هنرمند را که هنوز به مرحله هنر نرسیده است تا بدان‌جایی کشاند که هنر از درون او زایش کند.

شخص در این مرحله صرفاً یک علاقه مند، کنجکاو و نهایتاً یک فرضیه پرداز است و هنوز به مرحله "تئوریسین" نرسیده است.

🔹مرحله دوم : که شاید بتوان نام آن را دغدغه ایت یا همان دغدغه مندی نامید.

در این مرحله شخص از موضوع پیش کمی فراتر می‌رود و آن را شخصی میکند البته که این مستلزم این نیز هست که علاقه ، پیوند و پیشینه هایی نیز از گذشته با او باشد تا این پیوند را ممکن ساز شاید هم تحت تأثیر قرار گرفتن نسبت به شخصی الهام بخش منجر به این مورد در او شود.

شخص در مرحله دغدغیت با موضوع درگیر میشود و حس همزاد پنداری از آن میگیرد، اما این حس از روی تجربه زیسته نیست.

صرفاً گویی نمودی از آن را درون خود احساس میکند و برایش پیشتر از قبل آشنا به نظر می آید. شخصی سازی موضوع کوششی را در شخص بوجود می آورد که تا مرحله بعدی نیز پیش رود. در این مرحله شخص به مقام تئوریسین بودن خواهد رسید.

🔹مرحله سوم : برخورد. این مرحله ای است که شخص علاوه بر دغدغه مند بودن باید سعی کند با آن موضوع برخورد داشته باشد. در واقع برخورد کردن یعنی تئوری را به حیطه عمل کشاندند. و در سطح دانش نماندن.

🔹مرحله چهارم و آخر : تبدیل برخورد ها به تجربه های زیستی. این همان مرحله ای است که نهایتاً ناخودآگاه هنرمند شکل میگیرد و منبعی دارد که بتواند بوسیله آن آزادانه در حیطه ناخودآگاه به طور غیر ارادی حرکت کند.

پس از شکل گیری این مرحله است که هنرمند می‌تواند اطلاعات و دانسته های نخست خود را فراموش کند عملاً این اتفاق خواهد افتاد حتی اگر خود متوجه نشود ، زیرا خودآگاه و ناخودآگاه هم زمان نمی‌توانند در یک مسیر سیر کنند و باید یکی به فراموشی سپرده شود تا دیگری رشد کند.

در مرحله تجربه زیستی، شخص موضوع خود را زندگی میکند و فراتر از تئوری و نظریه ها خواهد رفت.

این تجربه زیستی در عمق قرار گرفته و منبع الهام آثار هنرمندان خواهد بود. حتی اگر خود متوجه آن نباشند کار خود را خواهد کرد.

اگر دانش و برخوردی به این مرحله نرسد عملاً در سطح حافظه باقی خواهد ماند و هنرمند نمی تواند هیچ گونه استفاده و برداشتی از آن داشته باشد و چنانچه دست به این کار بزند عملاً با نوعی هنر تصنعی و خود فریبی همراه خواهیم بود. که پیش از آنکه هنرمند خود آن را لو دهد ، خود اثر هنری نپخته و جا نیفتاده آن را برملا می‌کند.

دغدغه هنرمند باید آنچنان مورد زیست او قرار گرفته باشد که به عمق ناخودآگاه او نفوذ کند و سپس در آنجا دوباره ریشه بدواند ، به بیرون بجهد و لباس خودآگاهی را بر خود بپوشاند.

🔹فرم نیز در حیطه ناخودآگاه به کار هنرمند می آید هرچند که دارایی و یادگیری او به حیطه خودآگاهی مربوط میشود، و همینجاست که هنرمند آموزش دیدن و آکادمیک شدن را به زیست هنری ناخوداگاه به اشتباه ترجیح میدهد.

در اینجا مقصود آن نیست که فرم را بی اهمیت جلوه داد بلکه مقصود آن است که فرم که در ظاهر به خودآگاهی مربوط میشود نیز در ناخودآگاه باید پروسس شود. عملاً دیالکتیک خودآگاه و ناخودآگاه هنر را شکل میدهد.

در اینجاست که مسئله عمل، تمرین و تکرار اهمیت میابد، برای اینکه آموزه های نظری و تئوری فرم باید بلافاصله از حالت خودآگاه به ناخودآگاه تبدیل شوند تا تضاد و تقابل اندیشه و احساس ازبین برود.

از آنجایی که هنر تماماً مربوط به ناخودآگاه است این امکان وجود ندارد که هنرمند همزمان هم بتواند از منطق و هم از احساس ناخودآگاه بهره ببرد.

پس باید تئوری ها و نظریات دوباره به ناخودآگاه برگردند و این ممکن نیست به جز زیست تجربی آن ها.

🔹ما نمیتوانیم با حفظ کردن، دستور العملی و خطی تئوری موسیقی و به طور کل تکنیک و فرم در هنر ، قطعه ای را بسازیم. آن دستورات باید در شما نفوذ کنند عملاً فرصتی وجود ندارد که شما بتوانید آگاهانه چیزی را انتخاب کنید و سپس وارد فرآیند خلاقه شوید. مابین شروع فرآیند خلاقه و متصل شدن حس هیچ زمان و خلأیی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

زیرا عملاً این فاصله عمل خلاقه و کارکرد ناخوداگاه را متوقف می‌کند از این رو لحظه وارد شدن تمام به فرآیند خلاقه که ادراک شخص از زمان خطی تغییر میکند و همه چیز در لحظه حال محبوس میشود شباهت بسیار با ذهن آگاهی و مدیتیشن دارد.

برای فهم بهتر این موضوع باید این نکته را در نظر داشت که فکر و دانش که درگیر با حافظه هستند عملاً از گذشته نشأت می‌گیرند نه زمان حال یا زمان بی زمانی.

رویداد

آدم های تنبل کم حافظه اند

یک عدد غربیه

با من سخن میگفت

آشنا نیست ، تقریباً

از همه آن چیز هایی است که نخوانده ام.

البته ، دیدنی هم نیست.

در این مورد که اصلاً نمیتوانم چیزی بگویم!

بگذریم...

پیشتر میگفت تو از آنچه ناآگاهی، آگاهی؟

پیشتر مرا میخواند

تو از آنچه نمی‌دانی دانایی؟

یک عدد غریبه

یا شاید چند

یک رویا! شاید هم توهمی از تلقین!

روزی با من چنین گفت، کیستی اعتراف کن؟

آن منم؟

آن آنی همیشه؟

آن ظهور پنهانی در نبود اندیشه؟

آنچه ناآگاهم بیشتر مرا میخواند! عجیب نیست؟

تا بدانجا که تسلیمش شوم و دست از سرم بردارد!

دیگر غریبه نی ام ، خودمانی شده ام.

پیش الهام هایم، آن یکی را که بیش از همه دوست می دارم

هر بار دیر تر می آید ،

میبیند که منقبضم ، خشکم اهل انکارم!

هربار که میبیند که باورم شده است دیگر نمی آیم!

این صدای خداوند نیست؟ این چیزی بیرون من نیست؟

راستی فراموش کردم او نمی‌تواند کند اقرار

هر بار که میرسم به این تکرار

میگوید من کیستم ؟ چه کسی با من سخن میگوید؟

دوباره اعتراف خواهم کرد که چیزی نیست بیرونم

حافظه ام کمی مشکل دارد!

این نیز درست است که آدم های تنبل کم حافظه اند.

نه خدایی، نه وهمی نه الهامی؟

همه اش من بودم و من؟

هم آن غریبه ، هم آن آشنای ایهامی؟

آدم که به خودش دروغ نمی گوید!

راستی به جز آدم های تنبل، که مجبورند.

رویداد، ۱۷ اردیبهشت 1402

این یک پیام شخصی است

آیا کسی به جز خودم نوشته های اینجا را میخواند؟ اگر کسی هست لطفا به من اطلاع دهد

دیالکتیک ناخوداگاه و خوداگاه در هنر و هنرمند

هنرمند نباید فقط آثار هنری درجه یک خود را جزو فرایند خلاقه و کار کردن به حساب بیاورد.

نگاه درست آن است که هر عمل او چه به خلق اثر هنری ختم شود چه نشود جزوی از فرانید خلاقه محسوب شود

حتی اگر روز ها ماه ها و حتی چند سال اعمال و تلاش او به خروجی مد نظرش ختم نشود.

نگاه او باید این باشد که از لحظه ای که من اقدام به فرایند خلاقیت میکنم در حال خلق اثر هنری و عملی با فایده هستم حتی اگر به خروجی ختم نشود

این دیدگاه خطر ایده ال گرایی و کمال گرایی هنرمند را نیز خنثی میکند و در طولانی مدت از او هنرمندی فعال تر و پرکار تر میسازد هرچند که ایده های کوچک او و حتی بعضا بی نتیجه و نیمه تمام همگی در جایی و زمانی دیگر به صورتی دیگر خودشان را به یک ایده جدید تبدیل میکنند

در اینجا به هیچ وجه قصد ندارم فرایند خطرناک خودکار و اتوماتیک شدن هنرمند را تشویق کنم بلکه قصد دارم صحه بر این نکته بگذارم که نتایج نهایی اعمال خوداگاه در فرایند خلاقه در ناخوداگاه خود را نمایان میکند بدون اطلاع هنرمند پس ارزش گذاری هنرمند بر اعمال خود هرچند به ظاهر کوچک و بی ارزش نباید تقلیل داده و خوار شمرده شود پیوند دیالکتیکی بین خوداگاه و ناخوداگاه مستلزم همین اعمال کوچک و خرد اما پیوسته است.

از آنجایی که فرایند خلاقه شامل مجموعه ای از اعمال خوداگاه است که به ناخوداگاه نفوذ میکنند و در آنجا به اثر هنری ختم میشود این گمان واهی همیشه با هنرمند است که ایده های اولیه یا سرمنشا اثر هنری او محصول الهام از جایی یا نیرویی ناشناخته باید باشد و او دقیقا از منبع و نحوه شکل گیری به یک باره اثر هنری خود اذعان بی اطلاعی میکند و این صرفا به این دلیل است که محصول نهایی در ناخوداگاه پروسس میشود اما هنرمند چگونگی آن را به خاطر نمی اورد.

از این رو خلق اثر هنری را را میتوان دیالکتیک خوداگاه و ناخوداگاه دانست. که ماهیت فرم گونه آن در حیطه خوداگاه تحلیل و آنالیز میشود برای همین نظریه پردازی های هنر فقط به حیطه فرم ختم میشود.

باید این را در نظر داشت که ناخود اگاه هیچ چیزی به طور پیش فرض از خود ندارد او مجموعه ای از بی شمار اعمالی است که از طریق خوداگاه به آن وارد شده و شخص آن ها را به فراموشی سپرده است.

رویداد 2 اردیبهشت 1402

روان شناسی تکاملی

نکته بس عجیب در آن است که زنان ، مردی را برای معاشقه برمی‌گزینند که از آن ها قوی تر باشد، حال آنکه معمولاً مردان بیشتر تمایل دارند زنان ضعیف تر از خود را انتخاب کنند.

عامل بودن نیروی جنسی در مردان آن ها را قدرت طلب مینماید

این تنها نابرابری نیروی جنسی مردان و زنان نسبت به یکدیگر است که بنای تمدن امروزی و بقای انسان را تضمین کرده است.

هرگاه که نیروی جنسی به عواطف احساسی مثل عشق غلبه کند قدرت نیز به همان تناسب غالب میشود.

سرشت مرد با قدرت هم خو است زیرا نیروی جنسی او در بالاترین حد ممکن گونه انسانی است.

تقدیس نیروی جنسی برای مردان از هر چیز دیگری مهم تر است.

استثمار زنان در طول تاریخ فقط از این جهت است که اساساً طبیعت نیروی زنانه را فاقد قدرت در نظر گرفته است آنان باید به جای شکایت کردن از مردان و ترویج افکار فمنیستی از طبیعت شاکی باشند.
مقصود آن نیست که سال ها اعمال زن ستیزانه جامعه را سرپوش گذاشت بلکه تاکید بر حفظ عنصر زنانگی زنان است. تفکر فمنیستی بیش از هرچیزی خواهان از بین بردن این عنصر مهم طبیعت است حال آنکه برابری حقوقی در جامعه به معنای یکسان سازی کردن نیروی زنانگی و مردانگی نیست.

با این حال حتی اگر مردان که در ظاهر عاملیت بیشتری در جهان دارند گزینه ای دیگر برای تولید مثل پیدا کنند به این معنا نیست که جامعه زنان کارایی یا بخشی از فایده خود را از دست داده اند تقلیل دادن نیروی زنانگی در طبیعت به صرفاً تولید مثل اشتباه بزرگی است.

حتی اگر این امکان فراهم شود و با فرض ازبین رفتن تمام زنان این سیاره همچنان نیروی زنانگی در حیات به تعادل طبیعت و پیش رفتن حیات کمک میکند.

پس منظور ما از مرد و زن صرفاً نوع گونه انسان و تفاوت در دستگاه تناسلی نیست بلکه منظور خاصیت مرداگونگی و زن گونگی طبیعت است.

که در بسیاری از چیز ها نمود پیدا میکنند. به عنوان مثال هنر به طور کل از جمله شعر، موسیقی و رقص جلوه هایی از عنصر زنانگی هستند و فلسفه ، ریاضی و منطق نیزه جلوه های دیگری از نمود قدرت و مردانگی هستند.