حقیقتا گفتن یا نوشتن در مورد اشو کار سختی هست، مدت ها قبل تصمیم داشتم این کارو کنم اما هر بار صرف نظر کردم اما از اونجایی که تو این چند سال هیچکسی و به اندازه خودم نزدیک به اشو احساس نکردم تصمیم گرفتم این کار و کنم، هیچکسی تو این سال ها به اندازه من شخصیت اشو رو واکاوی نکرده، حتی روز هایی بود که تک تک کامنت های انگلیسی بعضی سایت ها رو ترجمه میکردم تا بیشتر دستگیرم بشه با اینکه افراد بسیاری علاقه مند یا متنفر از اشو هستند با این حال کمتر کسی میتونه به طور دقیق از زوایای مختلف زندگی و جهان بینی اشو رو شرح بده چون اکثر این افراد نهایتا، با چند عکس نوشته با نام اشو آشنا هستند نه چیزی بیشتر یا در نهایت کتاب از سکس تا فرآگاهی، و ویدئو کلیپ های جنجالی اشو نه بیشتر، حتی بعضاً افرادی رو میدیدم که با اشو آشنایی قبلی داشتن اما هرگز درک درستی نسبت به گفته های اشو نداشتن و صرفاً اون بخشی رو که با عقاید خودشون همخونی داشت رو منتشر میکردن، پیج های زیادی هست که با نام اشو در گسترش‌ آگاهی فعالیت می‌کنند اما متأسفانه اکثر ادمین های این پیج ها هیچ شناخت و درک درستی نسبت به مطالبی که منتشر می‌کنند ندارن به جز یکی دو پیج که منابع و کتاب های اصلی رو هم در کنار اون پست نوشته های منتشر میکردن

اما واقعیت ماجرا اینه که اشو، شخصیتی به شدت متناقض نما بود و همین باعث می‌شد کمتر کسی بتونه حرف اشو رو بفهمه، حتی از نزدیکان خودش کسانی که سال ها شاگرد اشو بودن همه شون اعتراف کردن که ما هر بار با موجود جدیدی ملاقات میکردیم و هیچ وقت اشو شخصیتی قابل پیش بینی نبود
بار ها گفته های خودش رو نقض میکنه و این صرفاً از روی به چنگ آمدن نیست، دلایلی داره که بعدا بهشون می‌رسیم که چرا این گفته ها نه تنها متناقض نبودن بلکه هم دیگر رو کامل میکردن.

از اشو بیش از 600 کتاب به چاپ رسیده که تقریباً به جز یکی دو کتاب هیچ کدوم شون در زمان خود اشو نوشته نشده، و مابقی از سخنرانی ها و جلسات و ویدئو هایی به دست اومده که اکثراً به صورت فی البداهه انجام می‌شده، شاید تنها کتابی که بشه گفت خودش از نوشته های اون اطلاع داشت یا حتی با نظارت خودش نوشته شده باشه کتاب نارنجی هست
شاید کمتر کسی در دنیا وجود داشته باشه که بشه از سخنرانی ها و نامه هاش 600 جلد کتاب استخراج کرد که به جرئت میشه گفت هیچ کدوم از این کتاب ها هرگز مشابه هم نیستند، اشو هر بار از در جدیدی وارد میشه و این نشون از تسلط این شخص نسبت به چیزی که قرار بوده انتقال بده هست
و از طرفی این نشون میده که اشو شخصیت با مطالعه ای بود، به طوری که خودش میگه شادی هیچکسی به اندازه من کتاب نخونده باشه و این یک شعاف نیست چونکه بنا به موقعیت و شغلی که در جوانی داشته یعنی روزنامه نگاری، مجبور بوده اطلاعاتش رو به روز نگه داره، و از طرفی موقیعت استاد دانشگاه، شاید کمتر کسی از این مروجان عرفانی و معنویت به این اشاره کنند که اشو یک تحصیل کرده فلسفه بود، فوق لیسانس فلسفه از دانشگاه...
و به مدت دو سال در دانشگاه تدریس می‌کرد، که حالا بنا به شخصیت اعتراضی و نقادانه ای که داشته اخراج میشه، هیچکسی به اندازه اشو شخصیت های بزرگ تاریخ رو مورد نقد قرار نداد، از گاندی گرفته که محبوب ترین شخص هند بود تا خود شخص بودا که می‌گفت همیشه شخصیت مورد علاقه من بوده و داستان های زیادی ازش نقل میکنه، اشو با هیچکسی تعارف نداشت حتی خودش هم مورد نقد قرار میده و این روحیه ای نقادی رو مدیون فردریش نیچه هست، فردریش نیچه از شخصیت های مورد علاقه اشو بود، و شاید تا الان زیبا ترین و دقیق ترین نقد رو اشو در مورد کتاب چنین گفت زرتشت نوشته باشه، درست مثل نیچه که با پتک بر سر تمام فیلسوفانی که به سان بت برای مردم شده بودن کوبید در کتاب غرورب بت ها، اشو هم همین‌گونه بر بزرگان تاریخ تاخت اما نه فقط یک سویه بسیار هم وصف این افراد گفت به قول شعری که میگه عیبش را گفتیم بگذار حسنش را نیز بگوییم من هم سعی میکنم به هر دو سوی ماجرا نزدیک بشم و فقط جنبه تعریف نداشته باشه،
اشو در مورد تمام شخصیت های بزرگ تاریخ اطلاعات داشت، از نیچه گرفته، تا فروید، یونگ، آلبرت اینشتین، گوته، سقراط، چرچیل، مارکس، مولانا، حافظ، بودا، گاندی و... شاید یکی از نقد هایی که به اشو میشه اینه که چرا راجب هرچیزی نظر داده حتی در مورد سیاست و بسیاری از سیاست مداران رو نقد میکنه اما واقعیت ماجرا اینه که اشو به طور خیلی خوبی بر منابع و دیدگاه این افراد اطلاع داشت، وقتی در مورد رویا های سرکوب شده صحبت میکنه به درستی مشخصه که آثار فروید رو مورد تحلیل قرار داده، و خیلی از تعلیمات اشو برگرفته از همین افراد هست، شاید اشو به طور غیرمستقیم دانش و فلسفه رو رد میکنه اما هیچکسی به اندازه خودش نسبت به فلسفه و مطالعه آثار شخصیت های تأثیر گذار پیشتاز نبوده

اشو حتی کریشنامورتی هم مورد نقد قرار میده، معلم معنوی که بسیار محبوب بود، کمتر استاد معنوی هست که زیر نقد اشو در رفته باشه
و با اینکه خودم خیلی علاقه دارم به کریشنا مورتی اما نقد اشو به درستی بر دل میشینه و از زاویه کاملاً متفاوت اون رو به نقد میکشه که برای هر خواننده و طرفدار آثار کریشنامورتی این نقد غیرقابل دفاع هست

یکی از اصلی ترین جهان بینی این شخص، جهان بینی تعادل هست اشو خودش رو زوربای بودایی میدونه، زوربا نماد یک شخص خوشگذران که در زندگی دنیای و مادی سعی میکنه عشق و حال کنه و بودا نماد معنویت و دنیای درون، پس برعکس تمام عارفان اشو هیچ وقت علاقه و پیامی در مورد ترک دنیا و گوشه نشینی نداشت بلکه به شدت اون دسته از عرفانی که به گوشه ای پناه بردن رو مورد نقد قرار داد، اشو نه یک عارف بود نه یک فیلسوف
اشو مکتب خودش رو فیلوسویا نامید، اشو نماد کسی است که تا قله های عرفان جلو رفته اما همان جا نمانده است به پایین آمده و پیامش را که چیزی جز عشق و زندگی نیست را به با مردم تقسیم میکند

اشو هرگز مردم رو به زور به معنویت دعوت نکرد، در جایی میگه معنویت لوکس ترین کالای دنیاست و من اومدم تا گوروی افراد ثروتمند بشم، و این یک انقلاب بود در مقابل سنت و فرهنگ حاکم بر هند که اشو سعی بر نابودی اون داشت یعنی رسیدن به خدا با تحمل زجر سختی و بدبختی، برای همین میگه اول سعی کن زندگی مادی تو دریابی وقتی که به نهایت اون رسیدی متوجه میشی که چیزی کمه و بعد با پای خودت اینجا میای چون فقط این مسیر هست که تو را سیراب میکنه، و این رو میشه از افراد ثروت مندی که روزانه به آشرام اشو میومدن از نقاط مختلف دنیا فهمید، اشو به سرعت در جهان شناخته شد و از کشور های غربی با هدایای زیادی به پیش اون میومدن،
یکی از نقد هایی که به اشو میشه اینه که چرا ساعت های گرون بها دور دستش بود یا ماشین های رولزرویسی که داشت اما واقعیت ماجرا اینه که تمام این ها هدایای مردم آمریکا و اروپایی بود، با این حال اشو در جایی میگه شاید من 70 عدد رولزرویس داشته باشم اما فقط یکبار به دیدن اونا تو پارکینگ رفتم اونم زمانی که میخواستم خدمت کار رو ببینم ولی شما، شما افرادی که به من خورده می‌گیرد حتی تعداد این ماشین ها و رنگ هاشون هم به خاطر دارید در صورتی که من حتی به یاد نمیارم چه تعداد بود

اشو هیچ وقت زندگی مادی رو نفی نکرد، بلکه ثروت و مادیات رو و زندگی معنوی رو در کنار هم میبینه، اشو اولین شخصی بود که سکس و لذت رو نه تنها سرکوب کرد بلکه  تجربه اون وسیله ای برای بیرون رفتن از اون عنوان کرد و این یکی از چیزایی هست که به درستی درک نشد، اشو هرگز مبلغ سکس نبود بلکه این نظر رو داشت که تنها راه فرار از این منجلاب پوشالی وارد شدن به اون هست نه فرار از اون چون معتقد بود هرچیزی رو سرکوب کنی بیشتر خودش رو بروز میده، اشو در مورد لذت دو طرفه مرد و زن صحبت می‌کرد و مردم اون رو مبلغ فاحشه ها میدونست، در صورتی که در جامعه ای که با زن ها مثل یک برده رفتار میشد و حق لذت جنسی نداشتن اشو این رو محکوم کرد، البته که این فلسفه از سکس تا فرآگاهی ریشه در مکتب تانترا در هند داره و این ایده اصلی خودش اشو نبود، پس سعی میکنم خیلی خلاصه فه فلسفه سکس و رسیدن به فرآگاهی از این مکتب بپردازم، اشو هم نظر با مکتب تانترا معتقده که در لحظه ای که شخص میکشه به اوج لذت جنسی و ارضا شدن برسه در حقیقت این میل برای فرار از خود هست برای جدا شدن لحظه ای از ذهن و زمان هست که شخص دوست داره این لحظه رو تکرار کنه، لحظه ای که اون رو بی زمانی میدونه، در حقیقت شخص طالب چشیدن این لحظه است نه خود عمل جنسی گویا شخص در این لحظه با تمام هم و غمش دنیا رو فراموش میکنه و فقط در اونجا حضور داره و این فرار از خود رو اشو در مدیتیشن به ظهور میرسونه و میگه این همون چیزی هست که تو به دلیل فشار های زندگی دوست داری لحظه ای از این نشخوار های ذهنیت جدا بشی و به همین خاطر هی اون رو تکرار میکنی چون میدونی برای لحظه ای هم که شده افکارت رو به خاک میسپاری و در لحظه حال حضور میابی بدون هیچ فکر و ترسی در مورد گذشته یا آینده

اما چرا اشو با اینکه خودش دانش آموخته فلسفه هست فلسفه رو کنار میزاره، دلیلی که اون میاره اینه که زندگی پدیده ای جاری و جریان یافته هست و نمیتونی با هیچ مکتب فلسفه ای با اون دست و پنجه نرم کنی چون تمام مفاهیم و فلسفه بافی ها در سطح ذهن و حافظه هستند مربوط به گذشته و زندگی در همین لحظه و امروز هست، اشو میگه فلسفه مانند شخصی هست که کنار رودی ایستاده و می‌ترسه به درون اون بپره و شنا کنه پس از دور سعی میکنه راجب آب فکر کنه، پس هیچ وقت درکی از جریان آب نخواهد داشت زندگی رو فقط باید زندگی کرد، فلسفه حاصل ناتوانی انسان در برابر توصیف حقایقی هست که صرفاً باید مورد تجربه شخصی قرار بگیره، هیچکسی نمیتونه با تعریف کردن نور و رنگ ها برای یک شخص کور رنگ قرمز رو به اون بفهمونه چون اون هیچ ادراکی از رنگ نداره و دقیقا در فلسفه ذهن با عنوان مری....
وجود داره که میگه تصور کنید مری در یک اتاق کاملاً سیاه سفید حضور داره و از اول زندگی تا الان فقط رنگ های سیاه سفید دیده و دنیا رو از دریچه یک تلویزیون سیاه و سفید دیده شما چطور میتونی رنگ قرمز رو به مری بفهمونه هرچی هم که تو در موردش صحبت کنی و توصیف کنی، وقتی که مری برای اولین بار از اتاق میاد بیرون میگه، پس این بود رنگ قرمز که میگفتید یعنی تا اون لحظه اون فقط در حال توهم و ساخت یک تصور شخصی از حقیقتی بیرونی بوده که فقط لحظه ای که میتونه اون رو تجربه کنه متوجه تمامیت و کیفیت اون میشه
و فلسفه چیزی به جز تجربه کیفیت زندگی هست، تمام مفاهیم و کلمات صرفاً از این رو وجود دارن که قرار بوده  توصیفی رو از یک تجربه منتقل کنند نه چیز دیگه ای، واسه همین هیچکسی تا حالا به خوندن دستورات و آموزش های شنا، شناگر نشده فقط باید به درون آب بپره و این تجربه رو تجربه کنه، چون حقیقت همیشه خارج ذهن وجود داره و ذهن فقط سعی در بازسازی و حدث زدن اون داره، این نکته آخر چیزی هست که تمام متخصصین نورو ساینس و علوم شناختی میگن که مغز توانایی درک بیرون رو به همون طوری که دقیقا وجود داره نیست و ما در تمام مدت زندگی در حال دریافت نزدیک ترین احتمال از چیزی که بیرون در حال رخ دادن هست هستیم و این یک باگ شخصی نیست بلکه مربوط به نوع گونه انسان هست و اون مدلی که فرشگت پیدا کرده مغز ما.

از مطلب دور نشیم، تا اینجا سعی کردم بخش اندکی از جهان بینی اشو رو در مورد، زندگی و فلسفه شرح بدم، اشو تعالیم زیادی در مورد عشق و شادی و سرور و لحظه حال داره که معمولا در اکثر نوشته های شاعران و نویسندگان جهان هست اما چیزی که اشو رو از این دسته افراد جدا میکنه، واژه ای به نام مراقبه یا مدیتیشن هست
اشو هم مانند باقی اساتید معنوی شرق و فرهنگ ذن به مدیتیشن و یوگا روی خوش نشون میده و مدیتیشن های زیادی رو هم طراحی کرده، در کل درک صحبت های اشو فقط پیوند خورده با تعریف ذهن از اشو و مفهوم مدیتیشن، و این دقیقا همونجایی هست که گفتم اکثر افراد آشنا با اشو فقط عاشق کلمات و جملات زیبای اشو شدن و هیچ شناختی در مورد چیزای که این شخص گفته نداشتن برای همین این افراد مدام در مورد پذیرش یا عدم پذیرش اشو به تردید بر میخورن و خیلی سریع نظرشون در مورد اشو تغییر میکنه و به هیچ وجه نمیتونن کلافی که این تناقض ها رو به بهم متصل میکنه دریابن برای همین گفتم فقط افراد کمی میتونن در مورد اشو صحبت کنن نه شخصی مثل علی بندری که هیچ درک و فهمی نسبت به فلسفه شرق نداره میاد چند ساعت پادکست دیکته وار بدون اینکه حتی معنی و تلفظ کلمه باگوان رو بدونه، میاد و پادکست رو می‌سازه که به حساب خودش دست این شخص رو رو کنه بدون اینکه یک کلمه از کتاب های اشو رو فهمیده باشه
و واقعیت ماجرا اینه که خودش شخص من هم به عنوان نگارنده این مطلب اوایل هیچ درکی نداشتم و کاملاً گیج کننده بود برام و واقعیت اینه که این بخش از مطلب یک بخش مفهومی نیست بلکه باید مورد تجربه قرار بگیره، با این حال من سعی کردم منظور اشو رو در مورد ذهن متوجه بشم، اشو به شدت به کنار گذاشتن ذهن اشاره میکنه اما این ذهن، منظور چیه؟ من فلسفه ذهن رو زیر رو کردم اما هیچ نقطه مشترکی بین چیزی که اشو از اون به نام ذهن یاد میکنه و ذهنی که در فلسفه یا در جامعه بین مردم جا افتاده وجود نداره، البته که یکی از اصلی ترین نقد های من به اشو در مورد استفاده از واژه ذهن هست برای چیزی که در سرش بوده و فکر می‌کنم اشو درک درستی در مورد چیزی که میگی داره اما اون چیز ذهن نیست، چیزی که اشو و باقی اساتید شرق و ذن از اون به عنوانِ ذهن یاد می‌کنند، در حقیقت همون"نفس" یا " ایگو" هست و این دو رو برابر هم ميدونند در صورتی که خودم این نظر رو ندارم
اشو حتی که گاهی ذهن رو برابر روح میدونه و گاهی هم روح رو چیزی جدای از ذهن و این مطالب نیاز به تشریح زیادی داره شاید چند کتاب که چرا گاهی ذهن رو روح معرفی میکنه و گاهی ایگو و گاهی هم به چیزی نزدیک به حافظه در مغز

و موضوع بعدی مدیتیشن که دقیقا ارج اون رو راهی برای رهایی و کنار گذاشتن همون ذهن معرفی میکنه، باز یکی از مشکلاتی که در ترجمه آثار فلسفه شرق وجود داره واژه (مراقبه) به جای مدیتیشن هست، نمیدونم اولین بار چه کسی مدیتیشن رو مراقبه ترجمه کرده در صورتی که مراقبه میتونی معانی دیگه ای داشته باشه، مدیتیشن هیچ برگردان و ترجمه دیگه ی نداره من در این رابطه قبلا مطلب زیاد گذاشتم توی وبلاگم در مورد مدیتیشن و ذهن چه از منظر فلسفه غرب چه شرق و چه شاخه های مرتبط علوم شناختی و ذهن شناسی و نوروساینس و بیولوژی مغز

چه ذهن رو روح بدونیم چه ایگو چه مغز یا حافظه هرچی که هست در تمام مکاتب و شاخه هایی که نام بردم این پدیده هنوز ناشناخته باقی مونده و تقریباً همگی معتقد هستند که پیدا کردن این راز مرتبط هست با چگونگی و نحوه نمود آگاهی در انسان برای همین همیشه از دیرباز مورد توجه بوده و در شرق کمی بیشتر، پس تعریف بعدی که برای خوانندگان اشو سخت هست تعریف آگاهی هست چرا اشو شخصی رو نا آگاه میدونه و این ناآگاهی نداشتن سواد یا مدرک دانشگاهی نیست بلکه چیزی فرای اون رو مد نظر داره که باعث تغییر و دگرگونی عمیق شخص بشه، تمام واژگان اشو از عشق، زندگی، شادی، مدیتیشن و موسیقی و رقص و آواز همگی نمود هایی برای رویارویی غیرمستقیم با همین آگاهی هست که معتقده میتونه رهایی بخش انسان بشه، در واقع اشو هیچ تعلیم معنوی گونه و عارفانه ای نداشت
نظر اشو در مورد خدا کاملاً برگرفته از نظر نیچه است اما کمی مدرن شده و حتی توضیح همین مطلب هم خودش با ساعت ها زمان نیاز داره، با این حال عده ای احمق اشو رو خدا باور یا خداناباور میدونن در صورتی که اصلا این موضوع دغدغه اشو نیست و هیچ ربطی به تعالیم اون نداره،
شاید به طور خلاصه بتونم بگم که اشو به کلمه و واژه خدا باور نداشت، در حقیقت معتقد بود خدا چیزی نیست که بوسیله کلمات قابل توصیف باشه و این کلمات صرفاً ساخته ذهن انسان هستند و حتی خود این خدا چیزی فراتر از یک مفهوم ذهنی نیست، اما در مقابل چیزی رو به عنوان خداگونگی مطرح کرد که به این میپردازه که خدا یک شخص نیست وقتی میگی خدا یعنی یک شخص یک موجود در جهانی که اون جهان ساخته خودش باشه این چطور ممکنه؟ اگر کل جهان مخلوق خداوند هست پس باید چیزی رو تعریف کرد که تمامیت رو در بر بگیره از کوه و درخت گرفته تا مورچه و سیارات و حتی خود شخص همگی در تمامیت ممکن برابر چیزی هستند که اشو اون رو خداگونگی میدونه، و اما این تعریف اشو بسیار زیرکانه و با سیاست بود از نظر من اشو دنبال راهی بود که هم بتونه خدا رو به چالش بکشه و هرجا لازم شد اون رو استفاده کنه، جملات زیادی هست که مطلقا اعلام میکنه خدایی وجود نداره و خدای ادیان کاملاً تخیلی هست و برعکس در مقابل جملات زیادی هست که خدا رو در دل زندگی جاری میدونه و اعلام میکنه که او همه جا حضور داره، شاید من تا حدی علت این واکنش اشو رو درک کرده باشم اما چیزی که باعث شد اشو به شدت سر زبان ها بیفته هوش و سیاست بالای این شخص بود، اینکه دقیقا میدونست چی تو سرش هست و چطور باید اون رو بیان کنه، در عصری که هنوز تکنولوژی به این سرعت پیش نرفته بود اشو از فیلم های ویدیویی استفاده کرد هرجا که می‌خواست صحبت کنه سریع میگفت دوربین ها رو بیارید برای اینکه هم راحت تر بتونه ارتباط بگیره با مخاطب هم بیشتر شناخته بشه چیزی که من رو متحیر میکنه اینکه اشو تا آخرین لحظه برای گسترش پیامش به جلو حرکت کرد، شاید اشو بار ها از بی تلاشی و تسلیم بودن صحبت میکنه اما هیچکسی به اندازه خودش در راه هدفش تلاش نکرد، از صحبت کردن با روزنامه ها گرفته تا فرستادن پیامش به شیوه های مختلف تا به چالش کشیدن هرچیزی که برای مردم با اهمیت تلقی می‌شد اشو مدام در حال تلاش بود، در حقیقت اون چیزی که اشو از اون به عنوان تسلیم بودن یاد میکنه تلاش نکردن نیست و این هم تعبیر اشتباه دیگری از عرفان هست، بلکه اشو میگه که تو باید باز باشی نسبت به اون چیزی که داره رخ میده و پذیرا باشی
در مصاحبه ای به پرسش گر میگه شاید تو سؤالاتت رو از قبل آماده کرده باشی اما من هیچ جوابی رو از قبل آماده نکردم، و این یعنی ترس نداشتن از لحظه بعد جاری بودن، افراد زیادی بودن که میگفتن اشو ما بیش از ده سال هست که در کنار تو هستیم و در این مدت سؤال های زیادی از تو شده که بیشتر اون سوالات تکراری بودن اما تو هر بار پاسخ متفاوتی رو به شخص ارائه دادی، هیچ کدام از پاسخ های تو برای ما تکراری نبوده،
و این برای من یعنی بودن فرای کلمات و حافظه فقط زمانی میتونی عمیقا چیزی رو درک کنی که بتونی تحت هر شرایطی اون رو به همه چیز متصل کنی همون چیزی که آلبرت اینشتین در مورد ادراک میگه، اگه تو فقط حفظ کرده باشی یک مطلب رو به راحتی به تکرار و تقلید خواهی افتاد، در اکثر ویدئو های منتشر شده از اشو اولین چیزی که ببینده رو جلب میکنه حالت چشمان اشو هست، که کمترین جا به جایی و پلک زدن رو داره بیشترین حضور و توجه در مقابل شخص، اگه توجه کنید وقتی کسی چیزی میپرسه از شما و شما آمادگی اون رو ندارید و بلد نیستید شروع میکنید به نگاه کردن به اطراف و خارون سرتون و این ور و اون ور نگاه کردن تا اینکه جوابی رو پیدا کنید، و حتی گاهی از نگاه کردن به چشمان شخص مقابل طفره میرید ولی وقتی شخص کاملاً مسلط باشه میتونه در تمرکز کامل رابطه رو برقرار کنه
یکی از نقد های دیگری که به اشو وارد هست اینه که اون مطالب رو زرق و برق دار و فریبنده و سطحی بیان می‌کرد که خودش اینجور دفاع میکنه که وقتی من چیزی رو در قالب داستان برای شما تعریف کنم باعث میشه بیشتر فرا بگیرید تا اینکه جدی و سخت گیرانه اون رو بیان کنم برای همین بار ها به دوری گریزی از جدیت تاکید میکنه
به نظر من اشو به شدت تحت‌تأثیر بودا بود و دوست داشته یک شخصیت معنوی بزرگ باشه هرچند که این رو پنهان میکنه اما اشو به نوعی شاید رویای این رو داشت که به عنوانِ استادی بزرگ شناخته بشه شاید این رو عنوان میکنه که من نیومدم تا پیامبر یا دین جدیدی ارائه کنم بلکه اومدم بگم شما خود واقعی تون رو دریابید یا به نوعی میگه از بودن تحت تاثیر اساتید معنوی رها بشید اما با همین حرف ها به نوعی داره خودش رو یک استاد معنوی متفاوت معرفی میکنه، دقيقا مثل شخصی که میگه ما نباید افراد بزرگ تاریخ رو بت کنیم باید اونارو به نقد بکشیم و خودش هم در واقع به نوعی با این ترفند در حال بت ساختن از خودش هست بتی که با شعار شکستن بت های دیگه خودش رو داره معرفی میکنه

آشرام اشو: اشو با اینکه میگه اساتید نمیتونن به شما کمک کنن اما خودش یک آشرام و اقامت گاه داشت و افرادی زیادی اونجا تحت تعلیم اشو بودن به نوعی که حرف، حرف استاد باشه، شاید من به این موضوع نقد داشته باشم اما وقتی بخوای دقیق به این موضوع نگاه کنی، این ارتباط بین شاگرد و استاد نه تنها در شرق و گاهی در غرب هم جواب میده، در واقع وقتی که شاگرد در مراحلی هست که دلیل و فهم پشت تعلیمات استاد رو نمیدونه استاد روشی رو پیش میگیره که ذهن شخص در دستان اون باشه، یعنی هرچی من گفتم باید بپذیری حتی اگه دلیلش رو نفهمی، واسه اینکه تو در حال حاضر اول راه هستی و حتی اگه من دلیل رو برای تو شرح بدم تو فاقد ادراک و تجربه لازم برای فهمیدن اون هستی، و این بار ها مورد استفاده قرار گرفته شما همین الان هم اگه بخوای بری شاگردی یک استاد مکانیک بشی شاید دو سه ماه اول چیزایی که میگه رو فقط طوطی وار انجام بدی و بهت بگه بعدا دلیلش رو میفهمی، این موضوع وقتی در مورد آموزش های ذهنی پا میون میزاره به شدت سخت تره، چون تو اونجا حضور یافتی که چیزایی رو بفهمی که نمیفهمی پس اگر برات قابل فهم بود که دلیلی برای تجربه زندگی با یک استاد وجود نداشت، مثل وقتی که داری با دوستت فیلمی رو میبینی که دوستت قبلا اون رو دیده، پس سر سکانس هایی ممکنه تو دلیل پشت این داستان رو ندونی و اون بهت میگه صبر کن جلوتر خودت میفهمی، و این نشون از لایه های ادراک انسان داره، واسه همین وقتی که بار دهم یک فیلم یا کتاب رو میبینی هنوز چیزایی وجود داره که تو بار اول متوجه شون نمیشی، شاید اگه هزار بار دیگه هم بخونی باز چیز تازه ای وجود داشته باشه نه اینکه این مطلب تازه اضافه شده باشه بلکه این ادراک ما هست که به لایه های زیرین تری رفته و اون قسمت هایی که نامفهوم بود رو الان متوجه میشیم.
شاید از همین رو اشو سعی می‌کرد کنترل زیادی بر افرادی که از اونا به عنوان سانسیانیس ها با لباس نارنجی یاد میشه داشته باشه، چون خودش رو در مرحله ای میدونست که این شرایط رو طی کرده، اما این تحت تعلیم بودن واقعاً به معنای پذیرش زوری جهان بینی اون نبود، اشو سرتاسر جملاتش به تجربی شخصی برمیگرده حرفش رو میزنه اما در آخر میگه شاید این حرف من دروغ باشه اگه دوست داری میتونی بری تجربه کنی من نمیگم این رو تمام و کمال بپذیر بلکه من میگم برو و مورد آزمایش شخصی خودت قرار بده اگه دیدی جواب داد که هیچی مورد استفاده قرار بده اون رو و اگر نه پس من یک دروغگو هستم حداقل برای تو، و تو باید روش خودت رو پیدا کنی
و این همون جستجو بدون هیچ عقیده ای هست که در شرق به عنوان پیام بودا یاد میشه، یعنی با پیش فرض هایی قبلی سراغ فرا گرفتن چیزی نرو چون باعث میشه به ناچار دنبال فرضیه ای برای تأیید اون بگردی

در آخر اینکه چه باور هایی از اشو درست یا غلط بوده باشه هرگز قابل تحلیل نیست اما چیزی که هرگز قابل کتمان نیست اینه که اشو تونست تأثیر گذار واقع بشه بر میلیون ها انسان، حتی بعد مرگش انسان های زیادی با کلام اشو به زندگی برگشتن به عشق و آرامش و رقص و آواز، حی با فرض اینکه اشو در تمام عمرش در حال نقش بازی کردن بوده باز من فکر میکنم نقش و قالبی که زندگی بخش انسان های دیگه باشه حتی پس از مرگ قابل احترام خواهد بود
آرمین ابریشمی
دوشنبه 14 تیر