ترس از ناشناخته باعث میشه به سمت الگو ها و پیش فرض های مرده حرکت کنیم، اما موجودی که میترسه کیه؟ "من" و این من چیزی جز ذهن نیست، ذهن توهم و ایلوژن مغز نسبت به خودش هست وقتی که از آگاهی مطلع میشه
برووس هوود دانشمند علوم شناختی در کتاب
The Self Illusion: How The Social Brain Creates Identity (2012)
میگه که"خود" صرفاً یک تصور هست، و این احساس که ما یک هویت داریم واقعیت نداره
و جالبه بدونید که این یکی از اصل های اساسی مکتب ذن هست، من هرگز وجود نداشته و شخص در سراسر زندگی توانایی خروج از اون رو نداره
ذن لحظه جدایی شخص از "من" ایگو، ذهن یا نفس رو لحظه بی ذهنی، ساتوری یا روشن ضمیری میدونه
و این یک مفهوم فلسفی نیست که قابل فهم و توصیف باشه، ناپدیدی ذهن یک کیفیت تجربی هست، بی ذهنی به معنای متوقف شدن تولید فکر نیست، بلکه به معنای از بین رفتن افکار زائد و بودن تمام و کمال شخص در لحظه حال هست، یک بودن سراسر یکپارچه در توجه کامل، مثل بچه ای که با کوچک ترین صدا واکنش نشون میده، و این از نظر من همون تعریف آگاهی و هوش هست، بودن شخص در توجه کامل به طوری که با تغییر کردن یک درجه صدای تلویزیون متوجه میشه، دقیق مثل استاد اوگ وی تو انیمیشن پاندای کونگفو کار، واسه همین ذن خیلی زود در تمام رشته های رزمی نفوذ کرد.
از نظر هایدگر حتّی ساده ترین و پیش پا افتاده ترین اشیا، به خودی خود، خصوصیتشون در خودشون ثبت نشده، مثلاً وقتی چیزی رو میبینیم به این معنا نیست که خصوصیات ظاهری اون رو با چشم سر درک میکنیم، بلکه به این معناست که اون شی رو به عنوان چیزی خاص تعبیر و تأویل میکنیم، مثلاً به عنوان چکش، یا در، یا میز و غیره؛ به همین منوال وقتی متنی را میخونیم، اینطور نیست که اول علامتهای سیاهی که روی کاغذ سفید هست درک کنیم و بعدش به تعبیر معناشون بپردازیم، بلکه معنای یک متن و در واقع خود متن، فقط در جریان خوندن، هست میشه، هايدگر میگه اونچه که درک و فهم میشه معنا نیست بلکه موجود هست. هایدگر میگه معنا مستلزم نگاهی کل گرایانه است و این رو مستلزم دازین میدونه فقط دازین هست که میتونه معنا دار یا بی معنا باشه، دازین در واقع یعنی بودن، یک بودن خاص که ویژه انسان هست، یک بودن آگاه.
یک استاد ذن کامل متوجه تمام جزئیات محیط هست، یادمه دو سال پیش بعد از هشت سال زندگی تو این خونه تازه واسه اولین بار توجهم جلب شد به پرده حمام که کلی دولفین روش شنا میکردن، باورم نمیشد که با اینکه روزی ده بار از اینجا رد شدم واسه اولین بار این تصویر رو میبینم، و این در سراسر روز تکرار میشه برای انسان مدرن، پس از مدتی چسبندگی حافظه به محیط تغییرات و جزئیات محیط رو برای چشم پنهان میکنه، ممکنه بیای خونه یه تابلو بزرگ نصب شده باشه بالای سرت ولی هنوز تو متوجه نشدی، انسان مدرن اون قدری در افکار زائد خودش غرق هست که هرگز متوجه اون چه در حال اتفاق هست نمیشه، شاید بگی ممکنه یک مکان هیچ تغییری نداشته باشه در طول زندگی ولی مسئله این نیست، اضاف مسئله وجود چیزی زنده به نام زندگی هست جریانی زنده که مثل رود جاری هست و هیچ لحظه قابل ثبتی نداره درست مثل با سرعت رد کردن چند عکس و تبدیل شدنش به فیلم، زندگی یک پدیده زنده و غیرقابل توقف و پیش بینی هست و این مربوط به باگ ذهن و حافظه انسان هست که زندگی رو یک چیز ایستا و قابل پیش بینی تصور میکنه، ذهن هرگز توانایی ادراک پدیده زنده رو نداره، ذهن و فکر همیشه مربوط به لحظه قبل هست، مکانیسم تولید فکر نمیتونه همزمان با بودن شخص در این لحظه صورت بگیره، شخص وارد یک لحظه میشه و مقداری بعد فکر شکل میگیره، این دو همزمان ممکن نیست.
پیاژه در کتاب کودک و واقعیت میگه: ذهن بشر چیزی که اینجا هست رو درک نمیکنه بلکه چیزی رو درک میکنه که فقط تصور میکنه.
ذهن راجب هر چیزی میتونه به شناخت برسه به جز خودش، و این دومین باگ ذهن هست، شوپنهاور میگه : من نقطه تاریک آگاهی است، همونطور که در شبکیه درست نقطه ای که عصب بینایی وارد میشه کور هست، چشم همه چیز را میبینید به جز خودش.
اولین جمله معروف ترین اثر شوپنهاور( جهان همچون اراده و تصور) میگه که جهان تصور من است. در شرق مثالی وجود داره که میگه با چشم هرچیزی رو میشه دید به جز دیدن رو، منظور این نیست که چشم چشم رو نمیبینه، چون اگه وایسی جلو آیینه چشم های خودت رو میبینی، منظور اینه که نگاه کردن و دیدن رو نمیتونی ببینی
اگه خواستید راجب ذن و ذهن مطالب بیشتری بخونید تو وبلاگم هست، همونطور که بار ها گفتم ذن تأکید زیادی به تجربه مراقبه یا مدیتیشن و حضور در لحظه حال داره، اینکه چرا این قدر بین زمان و ذهن ارتباط وجود داره خودش سر درازی داره، فقط خلاصه میگم که آلبرت اینشتین میگه که گذشته و آینده توهم ذهن هستن و ذن هم میگه زمان ساخته ذهن هست و ذهن در لحظه حال از کار میفته برای همین میل به بودن دائم در گذشته و آینده داره.
✍️رویداد
@rooydad
ترس از ناشناخته باعث میشه به سمت الگو ها و پیش فرض های مرده حرکت کنیم، اما موجودی که میترسه کیه؟ "من" و این من چیزی جز ذهن نیست، ذهن توهم و ایلوژن مغز نسبت به خودش هست وقتی که از آگاهی مطلع میشه
برووس هوود دانشمند علوم شناختی در کتاب
The Self Illusion: How The Social Brain Creates Identity (2012)
میگه که"خود" صرفاً یک تصور هست، و این احساس که ما یک هویت داریم واقعیت نداره
و جالبه بدونید که این یکی از اصل های اساسی مکتب ذن هست، من هرگز وجود نداشته و شخص در سراسر زندگی توانایی خروج از اون رو نداره
ذن لحظه جدایی شخص از "من" ایگو، ذهن یا نفس رو لحظه بی ذهنی، ساتوری یا روشن ضمیری میدونه
و این یک مفهوم فلسفی نیست که قابل فهم و توصیف باشه، ناپدیدی ذهن یک کیفیت تجربی هست، بی ذهنی به معنای متوقف شدن تولید فکر نیست، بلکه به معنای از بین رفتن افکار زائد و بودن تمام و کمال شخص در لحظه حال هست، یک بودن سراسر یکپارچه در توجه کامل، مثل بچه ای که با کوچک ترین صدا واکنش نشون میده، و این از نظر من همون تعریف آگاهی و هوش هست، بودن شخص در توجه کامل به طوری که با تغییر کردن یک درجه صدای تلویزیون متوجه میشه، دقیق مثل استاد اوگ وی تو انیمیشن پاندای کونگفو کار، واسه همین ذن خیلی زود در تمام رشته های رزمی نفوذ کرد.
از نظر هایدگر حتّی ساده ترین و پیش پا افتاده ترین اشیا، به خودی خود، خصوصیتشون در خودشون ثبت نشده، مثلاً وقتی چیزی رو میبینیم به این معنا نیست که خصوصیات ظاهری اون رو با چشم سر درک میکنیم، بلکه به این معناست که اون شی رو به عنوان چیزی خاص تعبیر و تأویل میکنیم، مثلاً به عنوان چکش، یا در، یا میز و غیره؛ به همین منوال وقتی متنی را میخونیم، اینطور نیست که اول علامتهای سیاهی که روی کاغذ سفید هست درک کنیم و بعدش به تعبیر معناشون بپردازیم، بلکه معنای یک متن و در واقع خود متن، فقط در جریان خوندن، هست میشه، هايدگر میگه اونچه که درک و فهم میشه معنا نیست بلکه موجود هست. هایدگر میگه معنا مستلزم نگاهی کل گرایانه است و این رو مستلزم دازین میدونه فقط دازین هست که میتونه معنا دار یا بی معنا باشه، دازین در واقع یعنی بودن، یک بودن خاص که ویژه انسان هست، یک بودن آگاه.
یک استاد ذن کامل متوجه تمام جزئیات محیط هست، یادمه دو سال پیش بعد از هشت سال زندگی تو این خونه تازه واسه اولین بار توجهم جلب شد به پرده حمام که کلی دولفین روش شنا میکردن، باورم نمیشد که با اینکه روزی ده بار از اینجا رد شدم واسه اولین بار این تصویر رو میبینم، و این در سراسر روز تکرار میشه برای انسان مدرن، پس از مدتی چسبندگی حافظه به محیط تغییرات و جزئیات محیط رو برای چشم پنهان میکنه، ممکنه بیای خونه یه تابلو بزرگ نصب شده باشه بالای سرت ولی هنوز تو متوجه نشدی، انسان مدرن اون قدری در افکار زائد خودش غرق هست که هرگز متوجه اون چه در حال اتفاق هست نمیشه، شاید بگی ممکنه یک مکان هیچ تغییری نداشته باشه در طول زندگی ولی مسئله این نیست، اضاف مسئله وجود چیزی زنده به نام زندگی هست جریانی زنده که مثل رود جاری هست و هیچ لحظه قابل ثبتی نداره درست مثل با سرعت رد کردن چند عکس و تبدیل شدنش به فیلم، زندگی یک پدیده زنده و غیرقابل توقف و پیش بینی هست و این مربوط به باگ ذهن و حافظه انسان هست که زندگی رو یک چیز ایستا و قابل پیش بینی تصور میکنه، ذهن هرگز توانایی ادراک پدیده زنده رو نداره، ذهن و فکر همیشه مربوط به لحظه قبل هست، مکانیسم تولید فکر نمیتونه همزمان با بودن شخص در این لحظه صورت بگیره، شخص وارد یک لحظه میشه و مقداری بعد فکر شکل میگیره، این دو همزمان ممکن نیست.
پیاژه در کتاب کودک و واقعیت میگه: ذهن بشر چیزی که اینجا هست رو درک نمیکنه بلکه چیزی رو درک میکنه که فقط تصور میکنه.
ذهن راجب هر چیزی میتونه به شناخت برسه به جز خودش، و این دومین باگ ذهن هست، شوپنهاور میگه : من نقطه تاریک آگاهی است، همونطور که در شبکیه درست نقطه ای که عصب بینایی وارد میشه کور هست، چشم همه چیز را میبینید به جز خودش.
اولین جمله معروف ترین اثر شوپنهاور( جهان همچون اراده و تصور) میگه که جهان تصور من است. در شرق مثالی وجود داره که میگه با چشم هرچیزی رو میشه دید به جز دیدن رو، منظور این نیست که چشم چشم رو نمیبینه، چون اگه وایسی جلو آیینه چشم های خودت رو میبینی، منظور اینه که نگاه کردن و دیدن رو نمیتونی ببینی
اگه خواستید راجب ذن و ذهن مطالب بیشتری بخونید تو وبلاگم هست، همونطور که بار ها گفتم ذن تأکید زیادی به تجربه مراقبه یا مدیتیشن و حضور در لحظه حال داره، اینکه چرا این قدر بین زمان و ذهن ارتباط وجود داره خودش سر درازی داره، فقط خلاصه میگم که آلبرت اینشتین میگه که گذشته و آینده توهم ذهن هستن و ذن هم میگه زمان ساخته ذهن هست و ذهن در لحظه حال از کار میفته برای همین میل به بودن دائم در گذشته و آینده داره.
✍️رویداد
@rooydad