در باب هنر و موسیقی

کلام زائده ای اضافی است بر موسیقی، آنچه موسیقی را با اهمیت می‌کند نبودن آن از جنس کلمات و مفاهیم است، موسیقی جریانی از سکوت و پدیده ای توصیف نشدنی است، کلام این بار نیز همچون آلوده کردن فلسفه خود را به موسیقی چسبانده، من گمان نمی‌کنم در مطالعه تاریخ شکل گیری موسیقی، ابتدا کلام حضور داشته است و بعد موسیقی، چیزی که به نظر می آید کلام برای آلوده کردن موسیقی بعد ها خود را بر آن سوار کرده است، انسان ناتوان است که چیزی زیبا را دست نخورده از خلقیات خود باقی بگذارد، و عاجز و ناتوان از ارائه چیزی که قابل بیان نیست، پس گمان کرد کلام و آوا می‌تواند هم بستر خوبی برای موسیقی باشد.

آنچه از کلام بر زیبایی موسیقی می افزاید، نه از  ذات خود واژگان و کلام بلکه از خود ارکان اصلی موسیقی است یعنی همان ملودی و هارمونی.

موسیقی قله ای غیرقابل دسترس برای ذهن آدمی است، من هرگز موسیقی با کلام را اصیل و خالی از غرایز انسانی نمی‌دانم، ذات کلمات و مفاهیم و فلسفه نه در راستای موسیقی بلکه در جهت خلاف آن است، موسیقی یک پدیده زنده و جاری است و اما کلمات محصول حافظه، حافظه ای نه چندان تازه بلکه کهنه و مرده.

رویداد

ذهن فریبکار من

ترس از ناشناخته باعث میشه به سمت الگو ها و پیش فرض های مرده حرکت کنیم، اما موجودی که می‌ترسه کیه؟ "من" و این من چیزی جز ذهن نیست، ذهن توهم و ایلوژن مغز نسبت به خودش هست وقتی که از آگاهی مطلع میشه

 

 برووس هوود دانشمند علوم شناختی در کتاب

The Self Illusion: How The Social Brain Creates Identity (2012)

میگه که"خود" صرفاً یک تصور هست، و این احساس که ما یک هویت داریم واقعیت نداره

و جالبه بدونید که این یکی از اصل های اساسی مکتب ذن هست، من هرگز وجود نداشته و شخص در سراسر زندگی توانایی خروج از اون رو نداره

 

ذن لحظه جدایی شخص از "من" ایگو، ذهن یا نفس رو لحظه بی ذهنی، ساتوری یا روشن ضمیری میدونه

 

و این یک مفهوم فلسفی نیست که قابل فهم و توصیف باشه، ناپدیدی ذهن یک کیفیت تجربی هست، بی ذهنی به معنای متوقف شدن تولید فکر نیست، بلکه به معنای از بین رفتن افکار زائد و بودن تمام و کمال شخص در لحظه حال هست، یک بودن سراسر یکپارچه در توجه کامل، مثل بچه ای که با کوچک ترین صدا واکنش نشون میده، و این از نظر من همون تعریف آگاهی و هوش هست، بودن شخص در توجه کامل به طوری که با تغییر کردن یک درجه صدای تلویزیون متوجه میشه، دقیق مثل استاد اوگ وی تو انیمیشن پاندای کونگ‌فو کار، واسه همین ذن خیلی زود در تمام رشته های رزمی نفوذ کرد.

 

از نظر هایدگر حتّی ساده‏ ترین و پیش پا افتاده ترین اشیا، به خودی خود، خصوصیت‏شون در خودشون ثبت نشده، مثلاً وقتی چیزی رو می‏بینیم به این معنا نیست که خصوصیات ظاهری اون رو با چشم سر درک می‏کنیم، بلکه به این معناست که اون شی رو به عنوان چیزی خاص تعبیر و تأویل می‏کنیم، مثلاً به عنوان چکش، یا در، یا میز و غیره؛ به همین منوال وقتی متنی را می‏خونیم، اینطور نیست که اول علامت‏های سیاهی که روی کاغذ سفید هست درک کنیم و بعدش به تعبیر معناشون بپردازیم، بلکه معنای یک متن و در واقع خود متن، فقط در جریان خوندن، هست میشه، هايدگر میگه اونچه که درک و فهم میشه معنا نیست بلکه موجود هست. هایدگر میگه معنا مستلزم نگاهی کل گرایانه است و این رو مستلزم دازین میدونه فقط دازین هست که میتونه معنا دار یا بی معنا باشه، دازین در واقع یعنی بودن، یک بودن خاص که ویژه انسان هست، یک بودن آگاه.

یک استاد ذن کامل متوجه تمام جزئیات محیط هست، یادمه دو سال پیش بعد از هشت سال زندگی تو این خونه تازه واسه اولین بار توجهم جلب شد به پرده حمام که کلی دولفین روش شنا میکردن، باورم نمیشد که با اینکه روزی ده بار از اینجا رد شدم واسه اولین بار این تصویر رو میبینم، و این در سراسر روز تکرار میشه برای انسان مدرن، پس از مدتی چسبندگی حافظه به محیط تغییرات و جزئیات محیط رو برای چشم پنهان میکنه، ممکنه بیای خونه یه تابلو بزرگ نصب شده باشه بالای سرت ولی هنوز تو متوجه نشدی، انسان مدرن اون قدری در افکار زائد خودش غرق هست که هرگز متوجه اون چه در حال اتفاق هست نمیشه، شاید بگی ممکنه یک مکان هیچ تغییری نداشته باشه در طول زندگی ولی مسئله این نیست، اضاف  مسئله وجود چیزی زنده به نام زندگی هست جریانی زنده که مثل رود جاری هست و هیچ لحظه قابل ثبتی نداره درست مثل با سرعت رد کردن چند عکس و تبدیل شدنش به فیلم، زندگی یک پدیده زنده و غیرقابل توقف و پیش بینی هست و این مربوط به باگ ذهن و حافظه انسان هست که زندگی رو یک چیز ایستا و قابل پیش بینی تصور میکنه، ذهن هرگز توانایی ادراک پدیده زنده رو نداره، ذهن و فکر همیشه مربوط به لحظه قبل هست، مکانیسم تولید فکر نمیتونه همزمان با بودن شخص در این لحظه صورت بگیره، شخص وارد یک لحظه میشه و مقداری بعد فکر شکل میگیره، این دو همزمان ممکن نیست.

پیاژه در کتاب کودک و واقعیت میگه: ذهن بشر چیزی که اینجا هست رو درک نمیکنه بلکه چیزی رو درک میکنه که فقط تصور میکنه.

ذهن راجب هر چیزی میتونه به شناخت برسه به جز خودش، و این دومین باگ ذهن هست،  شوپنهاور میگه : من نقطه تاریک آگاهی است، همونطور که در شبکیه درست نقطه ای که عصب بینایی وارد میشه کور هست، چشم همه چیز را می‌بینید به جز خودش.

اولین جمله معروف ترین اثر شوپنهاور( جهان همچون اراده و تصور) میگه که جهان تصور من است. در شرق مثالی وجود داره که میگه با چشم هرچیزی رو میشه دید به جز دیدن رو، منظور این نیست که چشم چشم رو نمیبینه، چون اگه وایسی جلو آیینه چشم های خودت رو میبینی، منظور اینه که نگاه کردن و دیدن رو نمیتونی ببینی

اگه خواستید راجب ذن و ذهن مطالب بیشتری بخونید تو وبلاگم هست، همونطور که بار ها گفتم ذن تأکید زیادی به تجربه مراقبه یا مدیتیشن و حضور در لحظه حال داره، اینکه چرا این قدر بین زمان و ذهن ارتباط وجود داره خودش سر درازی داره، فقط خلاصه میگم که آلبرت اینشتین میگه که گذشته و آینده توهم ذهن هستن و ذن هم میگه زمان ساخته ذهن هست و ذهن در لحظه حال از کار میفته برای همین میل به بودن دائم در گذشته و آینده داره.

رویداد

@rooydad

ترس از ناشناخته باعث میشه به سمت الگو ها و پیش فرض های مرده حرکت کنیم، اما موجودی که می‌ترسه کیه؟ "من" و این من چیزی جز ذهن نیست، ذهن توهم و ایلوژن مغز نسبت به خودش هست وقتی که از آگاهی مطلع میشه

 

 برووس هوود دانشمند علوم شناختی در کتاب

The Self Illusion: How The Social Brain Creates Identity (2012)

میگه که"خود" صرفاً یک تصور هست، و این احساس که ما یک هویت داریم واقعیت نداره

و جالبه بدونید که این یکی از اصل های اساسی مکتب ذن هست، من هرگز وجود نداشته و شخص در سراسر زندگی توانایی خروج از اون رو نداره

 

ذن لحظه جدایی شخص از "من" ایگو، ذهن یا نفس رو لحظه بی ذهنی، ساتوری یا روشن ضمیری میدونه

 

و این یک مفهوم فلسفی نیست که قابل فهم و توصیف باشه، ناپدیدی ذهن یک کیفیت تجربی هست، بی ذهنی به معنای متوقف شدن تولید فکر نیست، بلکه به معنای از بین رفتن افکار زائد و بودن تمام و کمال شخص در لحظه حال هست، یک بودن سراسر یکپارچه در توجه کامل، مثل بچه ای که با کوچک ترین صدا واکنش نشون میده، و این از نظر من همون تعریف آگاهی و هوش هست، بودن شخص در توجه کامل به طوری که با تغییر کردن یک درجه صدای تلویزیون متوجه میشه، دقیق مثل استاد اوگ وی تو انیمیشن پاندای کونگ‌فو کار، واسه همین ذن خیلی زود در تمام رشته های رزمی نفوذ کرد.

 

از نظر هایدگر حتّی ساده‏ ترین و پیش پا افتاده ترین اشیا، به خودی خود، خصوصیت‏شون در خودشون ثبت نشده، مثلاً وقتی چیزی رو می‏بینیم به این معنا نیست که خصوصیات ظاهری اون رو با چشم سر درک می‏کنیم، بلکه به این معناست که اون شی رو به عنوان چیزی خاص تعبیر و تأویل می‏کنیم، مثلاً به عنوان چکش، یا در، یا میز و غیره؛ به همین منوال وقتی متنی را می‏خونیم، اینطور نیست که اول علامت‏های سیاهی که روی کاغذ سفید هست درک کنیم و بعدش به تعبیر معناشون بپردازیم، بلکه معنای یک متن و در واقع خود متن، فقط در جریان خوندن، هست میشه، هايدگر میگه اونچه که درک و فهم میشه معنا نیست بلکه موجود هست. هایدگر میگه معنا مستلزم نگاهی کل گرایانه است و این رو مستلزم دازین میدونه فقط دازین هست که میتونه معنا دار یا بی معنا باشه، دازین در واقع یعنی بودن، یک بودن خاص که ویژه انسان هست، یک بودن آگاه.

یک استاد ذن کامل متوجه تمام جزئیات محیط هست، یادمه دو سال پیش بعد از هشت سال زندگی تو این خونه تازه واسه اولین بار توجهم جلب شد به پرده حمام که کلی دولفین روش شنا میکردن، باورم نمیشد که با اینکه روزی ده بار از اینجا رد شدم واسه اولین بار این تصویر رو میبینم، و این در سراسر روز تکرار میشه برای انسان مدرن، پس از مدتی چسبندگی حافظه به محیط تغییرات و جزئیات محیط رو برای چشم پنهان میکنه، ممکنه بیای خونه یه تابلو بزرگ نصب شده باشه بالای سرت ولی هنوز تو متوجه نشدی، انسان مدرن اون قدری در افکار زائد خودش غرق هست که هرگز متوجه اون چه در حال اتفاق هست نمیشه، شاید بگی ممکنه یک مکان هیچ تغییری نداشته باشه در طول زندگی ولی مسئله این نیست، اضاف  مسئله وجود چیزی زنده به نام زندگی هست جریانی زنده که مثل رود جاری هست و هیچ لحظه قابل ثبتی نداره درست مثل با سرعت رد کردن چند عکس و تبدیل شدنش به فیلم، زندگی یک پدیده زنده و غیرقابل توقف و پیش بینی هست و این مربوط به باگ ذهن و حافظه انسان هست که زندگی رو یک چیز ایستا و قابل پیش بینی تصور میکنه، ذهن هرگز توانایی ادراک پدیده زنده رو نداره، ذهن و فکر همیشه مربوط به لحظه قبل هست، مکانیسم تولید فکر نمیتونه همزمان با بودن شخص در این لحظه صورت بگیره، شخص وارد یک لحظه میشه و مقداری بعد فکر شکل میگیره، این دو همزمان ممکن نیست.

پیاژه در کتاب کودک و واقعیت میگه: ذهن بشر چیزی که اینجا هست رو درک نمیکنه بلکه چیزی رو درک میکنه که فقط تصور میکنه.

ذهن راجب هر چیزی میتونه به شناخت برسه به جز خودش، و این دومین باگ ذهن هست،  شوپنهاور میگه : من نقطه تاریک آگاهی است، همونطور که در شبکیه درست نقطه ای که عصب بینایی وارد میشه کور هست، چشم همه چیز را می‌بینید به جز خودش.

اولین جمله معروف ترین اثر شوپنهاور( جهان همچون اراده و تصور) میگه که جهان تصور من است. در شرق مثالی وجود داره که میگه با چشم هرچیزی رو میشه دید به جز دیدن رو، منظور این نیست که چشم چشم رو نمیبینه، چون اگه وایسی جلو آیینه چشم های خودت رو میبینی، منظور اینه که نگاه کردن و دیدن رو نمیتونی ببینی

اگه خواستید راجب ذن و ذهن مطالب بیشتری بخونید تو وبلاگم هست، همونطور که بار ها گفتم ذن تأکید زیادی به تجربه مراقبه یا مدیتیشن و حضور در لحظه حال داره، اینکه چرا این قدر بین زمان و ذهن ارتباط وجود داره خودش سر درازی داره، فقط خلاصه میگم که آلبرت اینشتین میگه که گذشته و آینده توهم ذهن هستن و ذن هم میگه زمان ساخته ذهن هست و ذهن در لحظه حال از کار میفته برای همین میل به بودن دائم در گذشته و آینده داره.

رویداد

@rooydad

چرخه

خلق شد جهانی از شعور، تاریکی برای ذره های نور
در پس این دیدگانِ کور، او بود هیچ و جز او هیچ نبود

از یه بی نظمی که به نظم میرسه، برگشت پذیر و یک طرفه

مرکز ثقل این جهانی اگر باور باشه برای هدفت

اگه نقش بدی به روح و فکرت، مثه یه بازیگر یه نقاش، که محدود نیست به یه قاب یکسان


مخلوط میشه ولی محلول نه، با حس جدایی از ذرات املاح

باز به روت دریچه ی اطلاعات، چه شیرینه میراث جرئت اگه نترسی از امواج دريافت

رویداد

پی نوشت : این متن شعرگونه رو اواخر شهریور 1398 نوشتم تو دفترچه یادداشتم